به همین سادگی
آخر مگر می شود تو را نخواست؟تویی که گم شده ی منی،لنگه ی دیگر من،تویی که شماره ی دلت جفت دل من است....
کنایه می زنم به تو؟
نه،کنایه می زنم به زندگی که شرم کند اگر روزی خواست تو را از من بگیرد .که سرخ شود از شرم برای تمام دویدن هایم برای او،که نایستد این چرخ گردانش.در ازایش تو را خواستم.درست است که تو زیادی و من کوچک،اما برای زندگی کم نگذاشتم،حقم را خواستم.درست است که زیادی اما به گنجینه ی عشقم که می ارزی،نه؟
نگو که برایم زیادی.نگو که عاشق نیستم.نگو که تحمل کلامم را نداری.منی که تمام کلامم شکل گرفته از هجاهای نام توست.
روزی اگر خواستی که نباشم نیازی به حقه و چرخاندنم به دور گوی رنگی زندگی نیست.فقط نگاهت را بگیر و ببین که در دم جان می سپرم به دستانت.به همین سادگی...
کنایه می زنم به تو؟
نه،کنایه می زنم به زندگی که شرم کند اگر روزی خواست تو را از من بگیرد .که سرخ شود از شرم برای تمام دویدن هایم برای او،که نایستد این چرخ گردانش.در ازایش تو را خواستم.درست است که تو زیادی و من کوچک،اما برای زندگی کم نگذاشتم،حقم را خواستم.درست است که زیادی اما به گنجینه ی عشقم که می ارزی،نه؟
نگو که برایم زیادی.نگو که عاشق نیستم.نگو که تحمل کلامم را نداری.منی که تمام کلامم شکل گرفته از هجاهای نام توست.
روزی اگر خواستی که نباشم نیازی به حقه و چرخاندنم به دور گوی رنگی زندگی نیست.فقط نگاهت را بگیر و ببین که در دم جان می سپرم به دستانت.به همین سادگی...

0 Comments:
Post a Comment
<< Home