Wednesday, September 19

شیرقهوه ی داغ

انبوهی این تنهایی سر به سر روزهای بی حوصله ام می گذارد . شاید تنها چاره اش برفی سنگین و سپید و قهوه ای تلخ باشد که بخار مخملی اش صورتم را نوازش دهد و آتشی سرخ ... . پس کجایی زمستانم. نمی گویی دلتنگم؟ نمی گویی از این سیاهی ها دلگیرم؟ دلم روزهای سرد ِتو را میخواهد که گرم شَوَم از شوق درونم با یاد اولین صدا، با خاطره ی اولین نگاه ... عشق بازیت را میخواهم آسمان ... . ببار سرمایت را میخواهم زمستان ... تا سردی کلامش را حس نکنم در گرمترین روزهای خدا
رها

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

لذت داشتن یه عشق خوب توی یه دنیای بد،مثل خوردن یه فنجون قهوه ی گرم زیر برفه.درسته که هوا رو گرم نمی کنه،ولی تو رو دل گرم می کنه.

8:44 PM  

Post a Comment

<< Home






september 2007