جزیره ی موعود
دَوَران می کند این دنیای پر هرج و مرج ،دور این سر سنگین تر از فریادهای بی صدای تو
رگبار عاطفه ام تمام شده در این روزگار بی پیر ،بس که خشک است،بس که می بلعد هر آنچه باقیست از این وجود فانی
نمی دانستم کیستم؟!به خودم که آمدم دالانی بس تاریک بود و هزاران در بسته. هر در را که چنگ کشیدم صدای هراس از پس آن جان می گرفت.از درها فراری شدم و به تاریکی خو گرفتم.سوسویی مرا جان داد.گفتم روزنی است که جان تاریکی را گرفته و بس خوش می رقصد چشمان بی قرارم را.چنگ می زدم در فضای نکبت بار این دالان ولی او گریزان بود از من تاریک شده از منی که سالها ماندم و تن به تاریکی ندادم، از منی که سالها زخمه زدم بر ساز تنهاییم که او بشنود،که بیابد مرا ...حال از من گریزان شده خدایا تاریکی هایم پناه آغوش تو بود،روشنایی را به خودش می بخشم.حال که در این تاریکی این روزنه ی نور از درگاه چشمانی پاک درخشش یافته و دستانش امنیت دستان لرزانم شده ،جدایمان نکن.
گفت خسته ام،چشمانم توان اینهمه تیرگی را ندارد دستانش را به من سپرد و چشم بست بر همه ی تاریکی که دیدگان من سالهاست خو گرفته به آن .توان باز پس گرفتنش از اینهمه تاریکی را ندارم.نگذار که گم شویم از هم.به عشق اوست که قدم بر میدارم،برای باز پس گرفتن بهشت گمشده ی مان،جزیره ی موعود،جایی که پدرم روزی به دو گندم آن را فروخت.
رگبار عاطفه ام تمام شده در این روزگار بی پیر ،بس که خشک است،بس که می بلعد هر آنچه باقیست از این وجود فانی
نمی دانستم کیستم؟!به خودم که آمدم دالانی بس تاریک بود و هزاران در بسته. هر در را که چنگ کشیدم صدای هراس از پس آن جان می گرفت.از درها فراری شدم و به تاریکی خو گرفتم.سوسویی مرا جان داد.گفتم روزنی است که جان تاریکی را گرفته و بس خوش می رقصد چشمان بی قرارم را.چنگ می زدم در فضای نکبت بار این دالان ولی او گریزان بود از من تاریک شده از منی که سالها ماندم و تن به تاریکی ندادم، از منی که سالها زخمه زدم بر ساز تنهاییم که او بشنود،که بیابد مرا ...حال از من گریزان شده خدایا تاریکی هایم پناه آغوش تو بود،روشنایی را به خودش می بخشم.حال که در این تاریکی این روزنه ی نور از درگاه چشمانی پاک درخشش یافته و دستانش امنیت دستان لرزانم شده ،جدایمان نکن.
گفت خسته ام،چشمانم توان اینهمه تیرگی را ندارد دستانش را به من سپرد و چشم بست بر همه ی تاریکی که دیدگان من سالهاست خو گرفته به آن .توان باز پس گرفتنش از اینهمه تاریکی را ندارم.نگذار که گم شویم از هم.به عشق اوست که قدم بر میدارم،برای باز پس گرفتن بهشت گمشده ی مان،جزیره ی موعود،جایی که پدرم روزی به دو گندم آن را فروخت.
3 Comments:
مرا ببخش که می فشارم انگشتان مهربانت را که حقش بوسه های بی دریغ است.اما همه اش از ترس گم کردنت در این هیاهوی زمانه است...
میشه
فقط باید بخوای
اون هم فقط از اونی که خودت می دونی کیه :)
سلام به رهاي عزيزم
خوبي؟
كجايي؟خونتو عوض كردي مبارك باشه خونه ي جديدت
حالا ديگه توي خونه ي جديد راحتي؟
اتاقت رو خيلي دوست داشتم چرا از اتاقت اومدي بيرون عزيز؟
حالا اين گاهوارهي قرين درگاه يعني چي؟
عكس بالا خيلي با حاله كدومش خودتي؟
بخشيد ثقل هرز يعني چي؟ببخش من خيلي بي سوادم
راستي خوش به حالت كه ازاد خواهي شد منم ازاد كن هر موقع ازاد ازاد شدي باشه؟
راستي جات خالي مهموني خيلي خوش گذشت سلامت رو رسوندم منتظر جواب باش اقاجون سلام رو بي جواب نمي ذاره
و مبارك باشد اين روزهاي زيبا بر تو اي زيبا پسند
حسابي التماس دعا خانومي موقع اذان افطار سحرا من رو يادت نره ها
راستي گفته بودي از طلايي ترين نقطه برام دعا كردي بلا كجا رفته بودي ؟هان بي خبر؟؟
رها ديگه به اتاقت سر نمي زني؟
يعني چراقش خاموش شد اره؟
خب حالا در مورد نوشته هاي قشنگت:
نمي دونم چي بگم خيلي با احساس مخصوصا جزيزه ي موعود
اي كاش مي تونستيم پسش بگيريم
خوش حالم كه روزنه اي نور پيدا كردي در اين ظلمت بي پايان (مي شه به منم نشون بدي)
خوش به حالش كه تو رو داشته كه با اطمينان چشماشو ببنده وتاريكي ها رو نبينه
رهاي خوبم ممنوم كه من رو قابل دونستي كه به خانه ي خلوت خودت گه گهي سر بزنم وخلوت كبوتريت را به هم بزنم
Post a Comment
<< Home